![]() |
![]() |
|
| من و یکی مثل من غریبه |
|
امروز خالم اومده بود خونه ي ما و با مادرم رفته بودن سراغ خاطرات قديم ... اين ميوون خاطره اي توي حرفاشون بود كه كلي ما رو خندوند .. البنه اين يه خاطره ي شخصي نبود ،يه اتفاقي بود كه توي شهر افتاده بود ... و اما ماجرا از اين قراره: يه پير زن روستايي يه روز مياد شهر تا پولاشو بذاره بانك .. از اون طرف هم يه پير مرد ، توي همون روز به همون بانك ميره تا حقوق بازنشستگيشو بگيره .. هر دوتا با هم به بانك مي رسن .. پيرزنه ميره جلوي گيشه تا پولاشو واريز كنه و پير مرده هم ميره سمت رئيس بانك تا احوالپرسي هاي معمول رو انجام بده ... پير مرد ميشينه روي صندليه كنار ميز رئيس و همين موقع هم آبدارچي واسشون چايي مياره ... درست روبروي پيرمرده ، همون پيرزنه داره پولاشو تحويل ميده ..توي همين حين يه دسته پول از دستش مي افته و اونم خم ميشه تا پولارو ورداره .. اما وقتي خم ميشه ناخواسته خطايي ميكنه (منظور همون باد معدست).. از قرار معلوم انقدر هم بلند بوده كه همه بشنون ..پير مرده هم كه داشته چايي مي خورده با شنيدن صداش مي زنه زير خنده .. اما قندي كه توي دهنش بوده مي پره توي گلوش .... خلاصه ، اطرافيان هر كاري مي كنن نمي تونن نجاتش بدن و اون بيچاره خفه ميشه و از دنيا ميره .... اما قشنگي و جالبيه ماجرا اينجاست كه خانواده ي پيرمرد از دست پير زن شكايت مي كنن.... حالا فكر كنين توي اون دادگاه كذايي چي گذشته .. ادعاي خانواده ي پير مرد و دفاعيات پير زنه بايد دادگاه جالبي رو درست كرده باشه .. ولي آخر قاضي دادگاه با شنيدن ادعا و دفاعيات راي خودشو صادر ميكنه ..: طبق ماده ي فلان و با مدارك موجود و ادعاهاي شهود خانم ... از اتهام وارده تبرئه شده و مرتكب هيچگونه قتل عمد و غير عمد نگريده است .../- |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/15ساعت 22:4 توسط حسین |
|
|
امروز توي يه جمعي بودم كه بحثي شده بود روي بهشت و جهنم ، يكي از بچه ها يه ماجرايي رو تعريف كرد كه من حدودن 1سال پيش اونو شنيده بودم ولي خب ف برام جالب بود و تصميم گرفتم توي اين پست بذارمش .. موضوع همون استاد دانشگاهيه كه از دانشجوهاش پرسيد: آيا جهنم اگزوترم (دفع کنندهء گرما) است يا اندوترم (جذب کنندهء گرما)؟ اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که میگويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد میشود متناسب است. يا به عبارت ساده تر در يک سيستم بسته،حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند. اما يکی از آنها چنين نوشت: اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير میکند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده میشوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمیکند. پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک میکنند برابر است با صفر برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده میشوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان میکنيم. بعضی از اين اديان میگويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم میرود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده ای را ترويج میکند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، میتوان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده میشوند. با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه میشويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر میشود.حالا میتوانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنمحجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد : ۱) اگر جهنم آهسته تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود. ۲) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند. اما راه حل نهايی را میتوان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که میگويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايیکه تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است. تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/08ساعت 11:31 توسط حسین |
|
|
امروز اولين روز از اولين ترم دانشگام بود ... يه كيف دوشي انداخته بودم رو دوشم و توش پر از تنقلات كرده بودم و يه چيپس فلفلي هم داشتم تو دستم و خش خش گاز مي زدم و مي رفتم دانشگاه .. چيپس به دست هنوز دو سه تا قدم توي دانشگاه نذاشته بودم كه يه آقايي از كنارم رد شد و چند تا كاغذ انداخت روي زمين و رفت .. راستش من بدجوري حساسيت دارم كسي اشغال روي زمين مي ندازه ... يه چيپس انداختم توي دهنم و خش خش خوردم و بلند گفتم : اوهوي يارو .. اينجا دانشگاست نه سطح زباله .. ايستاد ، برگشت و يه نگاهي بهم انداخت و گفت : با من بودي ؟ دوباره يه چيپس انداختم بالا .. خش خش .. : اوهوم.. خنديد و گفت : اوه .. ببخشيد .. خش خش .. : باشه بخشيدم بعد مي خواست بره كه دوباره بلند گفتم : اما با معذرت خواهي اين آشغال برداشته نميشه .. خش خش .. يه نگاه بهم انداخت و با خنده گفت : آها .. يعني بايد برش دارم .. درسته ، چشم .. رفت سمت كاغذها و اونا رو از روي زمين برداشت ، مي خواست اونا رو بندازه توي سطل آشغال ولي چيزي اون دور و اطراف پيدا نكرد .. خش خش .. : اونا رو مي ذاري توي جيبت ، هر جا كه سطل آشغال پيدا كردي مي ندازي توش .. اينا همه از بي عرضگي مسئولين دانشگاست ، دو تا سطل آشغال نذاشتن لااقل 4 تا كاغذ بشه انداخت توش .. خش خش .. بعد راه افتادم به سمت ساختمون اصلي دانشگاه .. اون آقا هم خودشو به من رسوند و گفت : از ورودي هاي امسالي ؟ خش خش .. : آره .. دوباره پرسيد : اسمت چيه ؟ خش خش .. : حسين ... هستم بعد به شوخي گفتم : اما تو مي توني همون حسين جون صدام كني .. خنديد ، كلي هم خنديد ، بعد از چند لحظه كه تونست خودشو كنترل كنه گفت : خوش وقتم .. منم ح.م هستم .. رئيس دانشگام .. مي توني منو آقاي رئيس صدا كني ... بعد دست كرد و سه تا چيپس برداشت و گذاشت توي دهنش و با خنده ازم دور شد .. خش خش خش .. هنوز چيپس آخريه توي گلوم گير كرده پايين نرفته .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/07/18ساعت 13:28 توسط حسین |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/14ساعت 9:54 توسط حسین |
|
|
دو روز پيش پسر خالم از اصفهان اومده بود خونه ي ما ... اسمش اميره و 14-15 سالست .. پسر ساكت و تقريباى خجالتي و خوبيه ... ديشب با هم نشسته بوديم توي اتاق من و از هر دري صحبت مي كرديم ، از خانواده ها ، از شهرامون ، از اتفاقاتي كه برامون افتاده و كم كم رفتيم توي مسائل خصوصي تر ... امير : حسين ... اگه يه چيزي بهت بگم ، بهم نمي خندي ؟ گفتم : نه ، بگو امير : قول بده به كسي نميگي ... خنديدم و گفتم : باشه ، قول مي دم .. حس فضوليم بدجوري گل كرده بود ببينم چي مي خواد بهم بگه ... بعد از يه كم من و من كردن آخرش گفت : راستش من ... من ... من آرزو دارم واسه يه بار هم كه شده .. رژ بزنم ... با تعجب گفتم : چي چي بزني ؟ سريع خودشو جمع و جور كرد و گفت : نه نه ... منظورم اينه كه هوا خيلي گرمه لبم پوسته پوسته ميشه .. واسه اون ميگم ... بعد سرشو از خجالت انداخت پائين و لپاش قرمز شد .. درسته قول داده بودم نخندم اما خب نشد ، واقعاً نوجووناي اين دوره و زمونه عجب آرزوهايي دارن .. ديدم داره از خندم ناراحت ميشه ، خودمو كنترل كردم و و گفتم : خب برو بزن ، مگه اشكالي داره ؟ سرشو بالا كرد و گفت : واي نه ، اگه مامانم بفهمه ... گفتم : بفهمه ، چي ميشه مگه ؟ نمي كشتت كه ... دوباره سرشو انداخت پايين و گفت : آخه خجالت مي كشم ... امان از دست اين پسرخاله ي خجالتي ... با خودم گفتم من امشب بايد يكي از آرزوهاي !!! پسرخالمو برآورده كنم ، اول خواستم رژ خودمو بيارم ، اما اون ويتامينه بود و بي رنگ ، فقط واسه جلوگيري از چروك و پوسته خوب بود اما اين پسرخاله ي ما مي خواست يه كوچولو به لباش رنگ بده ... خلاصه نصفه شبي پاورچين پاورچين رفتم سراغ لوازم آرايش مادرم ... اَ ... عجب چيزايي پيدا ميشد اونجا .. يه جعبه مداد رنگيه كامل بود .. گشتم و گشتم تا اينكه يه رژ كم رنگ و ملايم پيدا كردم و برگشتم توي اتاق .. امير خيلي هيجان زده شده بود ، خواستم رژو بزنم به لباش كه .. امير : نه نه ، الان نه ... گفتم : چرا ؟ امير : اگه خاله بفهمه چي ؟ من خجالت مي كشم .. گفتم : پسر خاله ، خالت تو اون اتاق خوابه خوابه ، رژ زدن تو به اون چيكار داره ؟ اما امير امتناع كرد و گفت : باشه وقتي دارم ميرم ، توي ترمينال مي زنم .. چه ميشد كرد ، قبول كردم و رژو دادم دستش ، اونم رژو گذاشت زير بالشش و خوابيد ، فكر كنم تا صبح خواب رژ مالي كردن خودشو ديد .. صبح بعد از صبحانه دوتايي با هم رفتيم ترمينال ... توي ترمينال هر چي گشتيم جاليي خلوت تر و مناسب تر از دستشويي واسه اين عمليات پيدا نكرديم .. خلاصه ، رژو كشيدم روي لباش ... از خوشحالي داشت مي تركيد ، واقعاً صحنه ي جالبي شده بود ... يه دور كشيدم ديدم كم رنگه ... يه بار ديگه كشيدم ديدم زياد رنگ نگرفت ... واسه بار سوم هم كشيدم واسش ... بعد بهش گفتم يكم با لباش بازي كنه تا رنگش قشنگ پخش شه ...... اِ ... چرا اينجوري شد ؟ وقتي آب دهن امير به لباش خورد ، احساس كردم لباش پر رنگ تر شدن ... امير كه خيلي خجالت مي كشيد ، مدام لباشو مي مكيد تا كمرنگ تر بشه اما هر بار كه بزاقش به لبش مي خورد پررنگ تر ميشد ... اي بابا ، حالا بايد چيكار مي كردم؟ خنديدم و چيزي به روش نياوردم .. اگه مي فهميد ديگه پاشو از دستشويي بيرون نمي ذاشت ... امير مدام بهم مي گفت : حسين ... نگاه كن ، نشون نميده ؟ منم يه نيش مينداختم روي لبمو مي گفتم : نه.. اصلاً ... خيالت راحت ... انگار هيچي نزدي به لبات .. اما رنگ لباش شده بود رنگ لبو .. سرخ سرخ ... با خودم گفتم تا اصفهان توي راه آب و غذا مي خوره حتماً از بين ميره .. اين زنها هم عجب چيزايي استفاده مي كنن ، رژ به ظاهر كم رنگ بود اما ... رسيديم دم اتوبوس ، روبوسي و خداحافظي هاي معمول تموم شد و امير سوار بر اتوبوس از اينجا رفت ... موقع برگشت ، هوس كردم يكم پياده روي كنم ، واسه همين هم مسير ترمينال تا خونه رو پياده گز كردم .. پيرهن سرمه اي رو كه تازه خريده بودم و 12تا زيپ داشت پوشيده بودم ، خيلي باهال بود ، اگه تعريف نكرده باشم خيلي بهم مي اومد و يه تيپ درست و جالبي بهم داده بود ... توي راه برگشت خيلي از عابرا و مغازه دارها محو تماشام شده بودن ... اي بابا ، خوش تيپي هم دردسره ها...بادي به غبغب انداختم و كلي پك و پز گرفتم تا رسيدم خونه ... - مامان من برگشتم ... مامان يه نگاه بهم انداخت و پشت چشم نازك كرد و گفت : كجا بودي ؟ - رفته بودم امير رو برسونم .. مامان : رفته بودي پسر خالتو برسوني يا دختر خالتو ؟ ..... راستشو بگو ، كجا رفته بودي ؟ - اي بابا ، رفته بودم ترمينال ديگه .. مامان : آ .. پس توي ترمينال ديديش ... - كيو تو ترمينال ديدم ؟ مامان : دختره رو ميگم .. گيج شده بودم از حرفاي مامان و گفتم : كدوم دختره ؟ مامان هم يكم عصباني اومد جلوتر و گفت : هموني كه آرم لباش اندازه ي دو تا كفگير خورده رو لپات ... - چي ؟ لباش ؟ .... رفتم جلوي آينه ..... واي ... آي امير مگه گيرم نيافتي ، دمه آخري روبوسي نميكردي مي مردي ؟ ... اِ اِ اِ .... پس بگو چرا تو خيابون ملت سيخ ميشدن رو من ، واسه خوش تيپيم نبود .. ! ! !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/02ساعت 15:28 توسط حسین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/01ساعت 18:43 توسط حسین |
|
|
هیچ چیزی واسه گفتن ندارم ، اما یه دنیا حرف توی گلوم سنگینی می کنه ، نمی دونم واسه چی ، اما دلم می خواست یه جایی یه چیزی بنویسم ... دو شبه خیلی چیزا رو فهمیدم ... فهمیدم مسبب تمام مشکلاتم خداست ... فهمیدم از خدا که بگذرم ، مسبب تمام مشکلات خود خودمم ... فهمیدم از خودمم بگذرم ، مسبب این همه وقایع تمام مردمون اطرافمن ... فهمیدم دنبال مقصر گشتن فقط یه بهانست برای فرار از واقعیت ... می دونی چقدر سخته وقتی باید یه چیزیرو بگی اما نمی تونی ؟ ... می دونی چقدر سخته ، یه حرفی رو نباید بگی ، اما مجبوری بگی ؟ ... می دونی چقدر سخته ، وقتی یه کوله بار غم روی دوشته ، نمی تونی روی دوتا پاهات وایسی و مجبوری واسه 2تا قدم برداشتن به دیوار تکیه کنی ؟ ... می دونی چقدر سخته ، بعد از نه سال همه چیز از نو شروع بشه ؟ ... می دونی چقدر سخته وقتی بخوای یه راز نه ساله رو بگی ، همون رازی که توی تموم این سالها با چنگ و دندون نگهش داشتی ... می دونی چقدر سخته یه نقطه ی امیدی به روت باز بشه اما همون نقطه هم فقط در عرض چند ثانیه از بین بره ... می دونی ... راستش آرزو می کنم هیچوقت این چیزا رو ندونی ... منی که دونستم دارم زیرش خورد می شم ، کمرمو خم کرده ، همین روزا هم میشکونتش....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/06/20ساعت 2:53 توسط حسین |
|
|
دیشبی بدجوری دلم گرفته بود ، با خودم گفتم برم بیرون و چهار تا آدم ببینم تا یکم حال و هوام بیاد سر جاش .... بازم رفتم توی همون پارک همیشگی و روی همون نیمکت همیشگی .... خیلی شلوغ شده بود ، بعد از افطار بود و ملت ریخته بودن بیرون واسه تفریح و گردش ... یه نیم ساعتی خیلی عادی گذشت تا اینکه یه دختر تقریباً 22-23 ساله اومد و دو تا نیمکت جلوتر از من نشست ... تنها بود و فقطه بتری آب همراش داشت .. اولش اعتنایی نکردم اما رفتار اطرافیان باعث شد توجهم جلب اونا بشه ... هر چند دقیقه ، پسرا توی گروه های دو سه نفره می رفتن سمتش و چندتا متلک می پروندن و وقتی با بی تفاوتی طرف مقابل روبرو می شدن راهشونو گج می کردن و می رفتن ... توی همین حین بود که یه پسر بدجوری رفت توی نخ دختره و همنیطور که داشت حرکت می کرد سیخ شده بود روی دختره ... چند متری دور نشده بود که بی اختیار راهش کج شد و صاف رفت توو دل تیر چراغ برقی که کنار سبزه ها کاشته بودن .. ( از همین چراغ آهنی های 2 متری که توی پارک ها وصل می کنن ) .. قشنگیه این ماجرا اونجایی بود که لامپ خاموش این چراغ بعد از برخورد اون پسر باهاش ، روشن میشه... دخترک با دیدن این صحنه روی نیمکت پخش شد و شروع کرد به خندیدن ، پسرک هم که بدجوری ضایع شده بود ، سریع از موحطه دور شد .. البته منم یه مقداری خندیدم ولی رفتم توی فکر که واقعاً این دخترا چی دارن که بعضی از پسرا حاضرن خودشونو به هر آب و آتیشی بزنن ... این شد که رفتم توو نخ دختره ....... یه ده دقیقه ای بیکار نشسته بود تا اینکه سه تا پسر دیگه رفتن سمتش...یکم با هم حرف زدن و یکی از اونا نشست کنار دخترک و دو تای دیگه هم با لبخند از اونا جدا شدن و اومدن روی نیمکت من و کنار من نشستن .... بعد هم شروع کردن با هم حرف زدن و نظر خواستن که آیا اون نفر سوم می تونه مخ دختره رو بزنه یا نه ... خلاصه ، با هم شرط بندی کردن و منتظر نتیجه ی ماجرا شدن ..... یک ربع بعد پسرک از کنار دختر بلند شد و اومد سمت رفقاش ... این دو تا هم مشتاق فهمیدن نتیجه ی حرفا چند قدم به سمت پسرک رفتن ... اون پسر وقتی به دوستاش رسید ، نیشش رفت تا بناگوشش و گفت: ردیفه ردیفه ، بابا از اون تازه کارای تیکست ... بعد هم بادی به غبغب انداخت و ادامه داد : حسابی مخشو زدم ... خودم میارمش توی کار ... اونی که شرطو برده بود داشت پر در میاورد و اونی هم که باخته بود ، با شنیدن چنین خبرهایی تلخیه باخت از یادش رفته بود ... بعد از چند دقیقه هم راه افتادن تا از اونی که شرطو باخته به قول خودشون خرماشو بگیرن ... با دور شدن پسرا یه نگاهی به دخترک انداختم..داشت با گوشیش شماره می گرفت، صداش زیاد واضح نمی اومد اما میشد فهمید چی داره میگه : الو ... سلام نازنین .... یکم ساکت شد و بعد شروع کردن به خندیدن و ریسه رفتن و توی همون حالت هم ادامه داد : نه بابا .... امروز اصلاً حوصله نداشتم ، فقط 4-5 تا از این جوجه پسرا رو گذاشتم سر کار ... کلی حال داد نازنین ... ببینم تو چیکار کردی؟ /- |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/06/12ساعت 13:44 توسط حسین |
|
|
مثل اینکه با دو قسمتی کردن این ماجرا ، حال خیلی از دوستان رو گرفتم ، اما مجبور بودم ، چون پس لرزه های اون شب تا همین 2-3 روز پیش ادامه داشت ، مجبور بودم دو تیکش کنم تا خودم ببینم آخرش چی میشه ...... حالا که مشخص شده و منم وقت دارم ، اومدم ادامه ی ماجرا رو بگم ، این داستان اونجوری که اکثر شما دوستان فکر می کنین پیش نمی ره ، می دونم یکم قاطی پاتیه ولی خب ، اتفاقی بود که افتاد : سر جام خشکم زد ، من و اون کارگر هتل با هم رومونو به سمت صاحب صدا برگردوندیم ، صاحب هتل بود که چند متر عقب تر ایستاده بود : با شما دوتام ، بیاین کیک عروسی رو ببرین توی مجلس ... صاحب هتل منو توی اون لباس با کارگرای خودش اشتباه گرفته بود ، دیدم نمی تونم هیچ جوری از زیر این قضیه فرار کنم ، با خودم گفتم یه کیک بلند کردن که منو نمی کشه ... پس همراه اون کارگر رفتم به سمت آشپزخونه .... دوتایی با کیک اومدیم توی سالن ، کیک باید روی یه میز مخصوص وسط سالن قرار می گرفت ، یه نگاه به اونجا انداختم ، ای بر شانس بد من لعنت ، دوستم با پدرش کنار میز ایستاده و منتظر کیک بودن .... نه راه پس داشتم ، نه راه پیش ، هیچ جوری هم نمی تونستم خودمو از اونا مخفی کنم ، با اون کیکی که توی دستم بود شده بودم مرکز توجه ی تمام جمع ... خلاصه دل به دریا زدم و رفتم سمت میز ..... کیکو که گذاشتم روی میز ، دوستم و باباش متوجه ی من شدن ، بیچاره ها از تعجب مونده بودن چیکار کنن ، دوستم اومد جلوتر و بهم گفت : تو اینجا کار می کنی؟ مونده بودم چی بگم ، نه می تونستم بگم نه ، نه می تونستم بگم آره ، داشتم از خجالت آب می شدم که جمع جمع با کف زدن بابت کیک حواس پدر و پسر رو به خودشون جلب کردن و نجاتم دادن ، منم از این فرصت استفاده کردم و از سالن جیم زدم .... اما خب ، اون شب نزدیک به ده بار دیگه راهیه سالن شدم ، آخه به خاطر کارگر هتل بودن تا تونستن ازم بیگاری کشیدن ، تمام مدتی که توی سالن بودم ، نگاه های سنگین پدر و پسر رو روی خودم حس می کردم ... شد تا آخر مجلس ... اکثر مهمونها رفته بودن و بقیه هم در حال رفتن ، من توی سالن ایستاده بودم که دوستم اومد سمت من ، سرمو انداختم پایین .. ، اومد جلوم ایستاد و بعد از چند لحظه سکوت گفت : خیلی مردی پسر ، هیچوقت فکرشو نمی کردم زندگیت اینجوری باشه .... سرمو از تعجب بلند کردم ، یعنی چی ؟ چرا چرت و پرت داشت می گفت ؟ بعد چشماش پر از اشک شد و بغلم کرد ، یه چند دقیقه ای توی بغلم گریه کرد و بعد هم بدون اینکه چیزه دیگه ای بگه ازم جدا شد و رفت ... هنوز گیج کارهای دوستم بودم که پدرش اومد کنارم ... یه لحظه با هم چشم در چشم شدیم ... گفت : چه چشمای مظلومی ، نسل بعضی از آدما رو باید از روی زمین برداشت ... بعد اونم منو محکم بغل کرد و ادامه داد : خودم کمکت می کنم ، نمی ذارم همینجوری بمونی ... و شروع کرد به گریه کردن ( پدر دوستم یکم هیکلیه ، توی بغلش داشتم خفه می شدم ، ولی خوب ابراز احساسات بود دیگه ، اشکالی نداشت ) اما بازم چیزی از حرفاشون سر در نیاوردم ، چرا اینجوری میکردن این دوتا ؟ پدره وقتی منو از بغلش جدا کرد ، چهار تا 5000 تومنی گذاشت توی جیبم و رفت ..... منم مات مونده بودم چی باید بگم ....... فردای اون روز توی خونه نشسته بودم که زنگ در به صدا در اومد : کیه ؟ لطفاً چند لحظه تشریف بیارین دم در ... باشه ، الان اومدم ... در رو باز کردم ، یه آقایی توی چارچوب در ایستاده بود و بدون مقدمه گفت: این وسائل برای شماست ... بعد از این حرف ، از پشت سرش دو تا مرد دیگه با دستایی پر از حبوبات و برنج اومدن جلو و همه رو گذاشتن توی حیاط و رفتن .... با تعجب به اون آقا گفتم : اینا چیه ؟ گفت : اینا یه هدیست .. یه نگاهی به وسائل انداختم و گفتم : یعنی برنج و لپه و عدس هدیست ؟ خندید و گفت : بله .. گفتم : آخه از طرف کیه ؟ اونم اسم کسیو برد که مات و مبهوتم کرد ،فرستنده ی وسائل پدر دوستم بود .... نفهمیدم یارو کی رفت ولی وقتی به خودم اومد دیگه اونجا نبود ... اون روز تا نیمه های شب ، من و مادرم و پدرم دور وسائل نشستیم و هر کدوم یه نظر و دلیلی می آوردیم تا این کار آقای .... رو توجیح کنیم ولی به جایی نمی رسیدیم ... با عقل جور در نمی اومد ، بر فرض اونا فکر کرده باشن من کارگر هتلم ، خب این همه آدم میرن سر کار ، منم یکی ، دیگه این ادا ادوارا چیه ؟ خلاصه به این نتیجه رسیدیم که فردا خودم برم و ماجرا رو از دوستم بپرسم .... فردا می خواستم برم سراغ دوستم ، وقتی در خونه رو باز کردم ، بازم اون سه نفر رو دیدم که یه سری وسائل دیگه با خودشون آوردن .... اینجوری نمی شد ، دیگه حتماً باید می رفتم تا ببینم موضوع چیه ، برای همین همراه اونا رفتم به شرکت پدر دوستم .. توی اتاق رئیس شرکت ، من و دوستم و پدر دوستم تنها شدیم ( رئیس شرکت ، پدر دوستمه ) . یه چند دقیقه ای بین سکوت حاکم بود تا اینکه من این سکوتو شکستم و گفتم : آقای ... این دو روز اخیر یه سری اتفاقاتی افتاد که منو خیلی گیج کرد ، ماجرای این وسائلی که می فرستین در خونه ی ما چیه ؟ پدر و پسر یکم ناراحت شدن و به هم نگاه کردن ، انگار چیزی می خواستن بگن اما نمی دونستن چطور ... ، بالاخره دوستم با یه لحن غمگین و ناراحت کننده گفت : حسین .... ناراحت نشو .... درکت می کنم .... راستش ما همه چیزو می دونیم ... با تعجب گفتم : چیو می دونی ؟ پدرش گفت : پسرم ، نمی خواد از ما پنهون کنی ، واقعاً شرایط سختیه .... دهنم باز مونده بود ، اصلاً نمی فهمیدم درباره ی چی دارن حرف می زنن ... از این پدر و پسر اسرار بود و از من انکار تا اینکه بعد از 2 ساعت و 45 دقیقه بحث ، اصل ماجرا دستم اومد و فهمیدم یه سرزیپ چه شیر تو شیری به پا کرده .... داستان از این قرار بود : تموم لباس های هتل با شماره های خاصی نشونه گذاری شده بودن ، اون لباسی که من پوشیده بودم شماره ی 36 رو داشت ، اون شب ، این دو نفر ( دوستم و باباش ) از یکی از کارکنان هتل درباره ی کارگر شماره ی 36 هتل ( یعنی من ) پرسو جو میکنن ، در مقابل اون طرف ، درباره ی کارگر شماره ی 36 هتل ( یعنی صاحب اصلی لباس ) براشون توضیح میده .... حالا ماجرای کارگر شماره ی 36 هتل اینه که : وقتی بچه بوده پدرشو از دست میده و زیر دست یه ناپدری معتاد بزرگ میشه ، ناپدریه چند وقتی میشه که از خونه رفته و بر نگشته ، اون پسر شماره ی 36 هم واسه اینکه خرج خونه رو در بیاره اومده کارگریه هتل ، هم کار می کنه هم درس می خونه... با این توضیحات دوستم و باباش فکر می کردن اون پسر منم ...... راستش من واسه اینکه اصل ماجرا مشخص بشه مجبور شدم قضیه ی جر خوردن زیپو واسشون تعریف کنم ... (این همه دردسر کشیدم و آخرش لو رفت ....) اگه بخوام این داستانو خوب تموم کنم باید بگم دیروز دوستم بهم گفت پدرش سرپرستیه اون خانواده رو به عهده گرفته .... توی این ماجرا همه چیز به خوبی وخوشی تموم شد الا جر خوردن لباس من که تقریباً همه فهمیدن ... به قول پدر دوستم : تا باشه از این جر خوردنا باشه ...../- |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/06/09ساعت 12:9 توسط حسین |
|
|
دیشب ابرو باد و مه و خورشید و ستاره و کهکشان راه شیری و هر چیزی که بشه فکرشو کرد دست به دست هم دادن تا منو ضایع کنن.... دیشب عروسی یکی از دوستان که خیلی هم باهاش رودرواسی دارم دعوت بودم، توی هتل .... جاتون خالی تا 1 ساعت اولش خوب بود اما.... یه پیراهن تنم بود که با یه زیپ از بالا تا پائینشو دور می زد و اونو می بست ، منه ... هم یه عادتی دارم اینه که وقتی زیپ می بینم مدام با سرزیپش بازی می کنم...دیشب هم طبق عادت داشتم با سر زیپ پیراهنم ور می رفتم و بیخیال با بغل دستیم مشغول صحبت بودم که یک مرتبه دیدم سر زیپه اومد توی دستم.... اول خندم گرفت ولی چندان طولی نکشید که خنده از لبم رفت و متوجه ی عمق فاجعه شدم، آخه زیپ از پائین باز شده بود و داشت به سمت بالا پیشروی می کرد.... دیگه برام مهم نبود بغل دستیم داره باهام حرف می زنه ، فقط به این فکر می کردم چطور می تونم از این آبروریزیه وحشتناک خلاص بشم .. زیپ با هر نفسی که می کشیدم 3-4 تا از دنده هاش از هم باز می شد ، وضع داشت بدتر میشد ، بعد از یکم فکر کردن به این نتیجه رسیدم بهترین کار اینه که از اون جمع یه جوری دور بشم و توی یه جای خلوت یه خاکی به سرم بریزم ، اینجا بود که امنترین مکان به خاطرم رسید....دستشویی پیرهنو یه جوری که زیاد ضایع نباشه دو دستی چسبیدم و پریدم سمت دستشویی... بیچاره بغل دستیم وقتی وسط حرفاش اینجوری کردم بدجوری جا خورد اما این چیزا دیگه برام مهم نبود.. خلاصه به هر جون کندی بود خودمو به دستشویی رسوندم ، آخیش خوبیش این بود که کسی اونجا نبود(هیچ وقت فکر نمی کردم با دیدن دستشویی تا این حد خوشحال بشم) یه نگاهی به پیرهن انداختم ، آی آی ، دیگه فایده ای نداشت ، از پایین تا بالا زیپه جر خورده بود و فقط روی سر شونه با 7-8 تا دنده به هم وصل بود که همونشم با یه تکون کوچیک از هم وا رفت... حالا فقط یه تیکه پارچه ی بی مصرف رو تنم رفتاده بود ، زیرشم تنها یه رکابی داشتم.... از این بدتر نمی شد ، توی عروسی ، توی یه جمع غریبه ، اونم جایی که با صاحب مجلس بدجوری رودرواسی داشتم... توی راهروی دستشویی ایستاده بودم و داشتم به وضع مسخره و لباس جر خوردم فکر می کردم که دیدم یکی از کارکنان هتل اومد سمت دستشویی...واسه اینکه منو با این سرووضغ نبینه پریدم توی یکی از دستشویی ها و در رو بستم ... عجب بدبختی ای نصیبم شد،توی همون 1 متر جا به این فکر می کردم باید چیکار کنم که یه فکری به ذهنم رسید..و تنها کسی که می تونست کمکم کنه همون کارمند هتل بود.. سرمو آروم از دستشویی کردم بیرون ، کس دیگه ای به غیر از همون کارمند توی راهرو نبود ، یکم دل دل کردم اما بالاخره دلمو زدم به دریا و زدم بیرون.... اول که منو دید بدجوری تعجب کرد ، چشمام گرد شده بود و داشت بهم نگاه می کرد اما وقتی ماجرا رو واسش تعریف کردم داشت از خنده پس می افتاد ، خیلی خجالت کشیدم اما چاره ای نداشتم ، باید بهش پناه می آوردم ... بعد از اینکه خندش کمتر شد یکم فکر کرد و پیشنهاد داد یکی از لباسای هتلو بپوشم .. دوتایی رفتیم سمت اتاق کارکنان (البته یه جوری پنهانی که کسی ما رو نبینه)... سایزم مدیومه یا حداکثر بخوای خیلی گشاد پوشی کنم ، لارژ بپوشم اما لباسایی که اونجا بود یا ایکس لارژ بود یا 2ایکس لارژ.. من یکی یکی لباسارو امتحان می کردم ، هر کدوم از یکی دیگه بدتر،اون کارمند هم روی کاناپه پخش شده بود و فقط می خندید ، خلاصه بعد از نیم ساعت با اکراه یکی از لباسارو قبول کردم ، یعنی چاره ی دیگه ای نداشتم ... لباسا توی تنم زار می زدن ولی بالاخره پوشیدم ، با همون سر و وضع دو تایی از اتاق اومد بیرون و هنوز یکی از راهروها رو رد نکرده بودیم که یه صدا از پشت سرمون گفت: آهای ، شما دوتا.... زیاد حرف زدم ، بقیش باشه واسه پست بعدی...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/06/07ساعت 17:25 توسط حسین |
|
|
قبل از هر چیزی از همه ی دوستانی که بابت پست قبل(ماست) منو راهنمایی کردن و نظرات زیباشونو گذاشتن خیلی خیلی ممنونم ، چون خیلی تونستن منو توی جواب دادن به مینا کمک کنن....مرسی.. اما پست امروز: روز اول ماه رمضون رو تصمیم گرفتم روزه بگیرم، همین کار رو هم کردم.... صبح که از خواب بیدار شدم ، توی همون حالت خماری یه چایی واسه خودم ریختم و خوردم ، رفتم سراغ نون و مربا که مامانم اومد توی آشپزخونه و با دیدن من گفت: اِ..اِ..اِ.. مگه تو امروز روزه نداری؟ آخ ، تازه یادم اومده بود امروز روزه ام ، اصلاً حواسم نبود.. مادرم گفت: خب ، چون یادت نبوده اشکالی نداره و روزه ات درسته.. واسه اینکه وقتم پر شه یه کتاب رمان گرفتم دستمو شروع کردم به خوندن.....همینجور غرق رمان بودم که با همون کتاب رفتم توی آشپزخونه و 2-3 تا بیسکوئیت خودم ، خواستم آخریشم بخورم که مادرم اومد و همون ماجرا(بازم یادم رفته بود روزه ام...) خلاصه، ساعت 11 سیب خوردم ، ساعت 2 نون و پنیر خوردم ، ساعت 5 یه ایوان آب میوه خوردم ، ساعت 5/6 یه شکلات کاکائویی بزرگ خوردم اما هیچکدومشونو یادم نبود روزه ام... اما دیگه چیزی نخوردم تا وقت افطار ، اما زیاد گرسنم نبود، به مادرم گفتم: مامان چرا میگن روزه گرفتن خیلی سخته؟ من که امروز زیاد اذیت نشدم و گرسنه ام نیست؟ اونم یه لبخند زد و گفت: اگه منم وقتی روزه ام 12 بار غذا می رفت توی دهنم و فکم می چرخید الان حرفاتو تأیید می کردم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/06/05ساعت 16:4 توسط حسین |
|
|
امروز رفته بودم بیرون ناهار ماست بگیرم ، توی راه برگشت باید از جلوی یه پارک رد می شدم ، همینجور توی فکر پویا بودم (آخه تقریباً یک هفته ی پیش برام زنگ زد و نتیجه ی دانشگاهمو پرسید ، از اون روز تا حالا همینطور توی دلم داره قند آب میشه) که صدای یه دختر منو از افکارم آورد بیرون ... آقای فلانی ... آقای فلانی .... منو داشت صدا می کرد ، به سمت صدا برگشتم ، مینا بود ، میشخناختمش ، دختر یکی از رفقای مادرم بود ، بعد از احوال پرسی گفت که یه صحبت خصوصی باهام داره ، زیاد تعجب نکردم ، آخه قبل از این یه چند باری باهام درد و دل کرده بود (گفته بودم که سنگ صبور خیلی هام) بیچاره یه پسر رو دوست داشت اما نمی دونست چطور باید بهش بگه ، منم روی حساب همین صحبت ها رفتم باهاش توی پارک و روی یکی از نیمکت ها نشستم ... یکم از در و دیوار و هوا و آسمون گفت (همون مقدمه چینی خودمون) من که دیدم خجالت می کشه بحثو شروع کنه ، خودم دست بکار شدم و گفتم : موضوع همون پسرست؟ همین سوالم کافی بود تا اون ترمز بریده شروع کنه به حرف زدن ...... اما آخرش گفت : می خوام دیگه خودم به پسره بگم دوستش دارم ... به نظرت بگم؟ گفتم : خب .. اگه پسره آدم درستی باشه میشه گفت ، میشینه روی حرفات فکر میکنه و جوابتو میده ، اما اگه از اون کره الاغاش باشه ، حتماً سوء استفاده می کنه ... گل از گلش شکفت ، با اشتیاق گفت : جدی میگی؟ یعنی بگم؟ منم به حالت شوخی گفتم : آره ، اگه الاغه نیست بگو ... گفت : نه ، اینو می دونم ، از اون الاغا نیست ... خندیدمو گفتم : پس بهش بگو ... یه چند لحظه مکث کرد و بعد آروم گفت:راستش ... راستش اون تویی .... منه گیج بدون اینکه به جوابش فکر کنم ، همونجور با خنده گفتم:کدوم منم؟ ... اونم شروع کرد به حرف زدن : همونی که من خیلی دوستش دارم و ....... تازه 2زاریم افتاد ، نیشم کم کم بسته شد و چشمم کم کم گرد تر ... یعنی چی؟ .. مینا همنیطور داست حرف می زد و دلیل میاورد ولی من دیگه نمی شنیدم داره چی میگه ، ذهنم رفت عقب ، یعنی تمام اون درد و دلایی که می کرد مخاطبش من بودم؟ منگ منگ شدم ... پس منه خر چرا نفهمیدم؟ داشتم توی این فکرا غرق می شدم که با صدای مینا به خودم اومدم .. حالت خوبه حسین آقا ؟ .... یه نگاه بهش انداختم ، دهنم وامونده بود ، چی باید می گفتم؟ .... سرشو انداخت پایین و گفت : راستش می دونم کار غیر معقولی کردم ... اما ... البته منم از شما همین الان جواب نمی خوام ، لطفاً فکراتونو بکنین بعد جواب بدین .... بعدش پا شد و خداحافظی کرد و رفت ........ با بهت از جام پاشدم و رفتم سمت خونه، اما کم کم بهتم تبدیل به خنده شده ، تمام راهو فقط لب و لوچمو گاز می گرفتم تا ملت نگن دیوونست داره همینجوری می خنده ... مینا دختر خوب و قابل احترامی بود ، از اونایی نیست که هر روز با یکی می گردن اما من... من اصلاً توی این وادیا (منظورم رابطه و ازدواج دختر و پسره) نیستم، من یه همجنسگرام ... جواب من صد در صد " نه" ، اما می خوام با یه جمله بندی مناسب بهش بگم تا زیاد ناراحت نشه ، ولی به محض اینکه این قضیه یادم میاد ، خنده مهلت هیچ کاری رو بهم نمی ده ..... تمام نتیجه ی ماجرای امروز این بود که ناهارمو بدون ماست خوردم آخه اونو توی پارک جا گذاشته بودم ... باز خوبه امروز کسی خونه نیست ..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/05/21ساعت 21:43 توسط حسین |
|
|
امروز بازم یکی از اون روزا بود ، از همون روزای دل گرفته ی زندگیم... بازم زدم توی خیابون... همه چیز سر جاش بود ، همه ی آدماش طبق معمول عین سایه از کنار هم رد می شدن و ماشیناش هم .... رفتم توی پارک ، سر جای همیشگی ، چه حس آرامشی بهم دست میده وقتی میرم اونجا ... خیلی وقت بود نرفته بودم ... آدماش یجورایی عوض شده بودن ، همون آدمای ثابت سابق نبودن ... بازم طبق معمول من شدم یه تماشاچی و تمام دنیا شدن یه تصویر روی پرده جلوی چشمام ... چه فیلم مسخره و بی خودی ... کاش می تونستم از این سینما در بیام و بشینم واسه فیلم بعدی ، یه فیلم بهتر ... اما مجبورم بشینم و تماشاچیه همین فیلم چرت و پرت باشم ... راستش نمی دونم ، امروز بدجوری هنگ کردم ........ /-
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/05/10ساعت 23:8 توسط حسین |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/24ساعت 23:2 توسط حسین |
|
|
دیروز داشتم از جلسه ی امتحان بر می گشتم خونه،توی تاکسی نشسته بودم،هنوز چند دقیقه ای نرفته بودیم که پشت یه ترافیک سنگین گیر افتادیم....اوهه...تا اون سرشم نا پیدا... سرمو گذاشتم روی شیشه ی ماشین ،چشمم افتاد به یه تابلو که روش نوشته بود: کارگران مشغول کارند.. یاد حرفای ملای محلمون افتادم،2روز پیش که داشتم از کنار مسجد رد میشدم شنیدم که می گفت: خدا به اندازه ی تموم آدما راه درست کرده برای رسیدن به خودش،هر آدمی یه راهی انتخاب می کنه و با اون خودشو به خدا می رسونه... از مسجد دور شدم و دیگه بقیشو نشنیدم... سرمو بالا کردم و رفتم توی فکر ، یعنی بالای سر هر کدوم از ما کلی راه هست که ما رو به خدا می رسونه؟!! توی همون فکرم دلمو زدم به دریاو یه راهی رو انتخاب کردم و تخته گاز رفتم جلو....... چقدر خلوت بود،آخیش..بدون هیچ مزاحمی..چه راحت ، با هر سرعتی که دلم می خواست ... یه نگاه به جماعت پایین انداختم ، هنوز پشت ترافیک بودن ، عجب آدمای ساده لوحی بودن ، جاده ی به این خلوتی رو ول کردن و چسبیدن به همون خیابونهای شلوغ خودشون .... چشم از این جماعت برداشتم و همونجور که داشتم توی دلم بهشون می خندیدم سرمو برگردوندم به سمت جاده ی خودم... یهو یه تابلو جلوم ظاهر شد ، پامو محکم زدم روی ترمز... همه جا ساکت ساکت شده بود ، یه نگاه به تابلو انداختم...روش نوشته شده بود: "جاده در دست تعمیر است ، لطفاً دور بزنید..."
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/04/06ساعت 14:36 توسط حسین |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من یه پسر 25 ساله ی تنها و غریب توی این کشور پهناور ایران عزیزمون هستم. تنهام چون عاشقم.تنهام چون علایقی دارم که با دیگران متفاوته.تنهام چون از دید دیگران نباید باشم. تنهام چون یک همجنسگرام...
|
| پیوندهای روزانه |
|
نوشته گاه یک همجنس گرا خاطرات منو پوریا دلم برای باغچه می سوزد سنگ صبور نیم بوسه طعم زندگی پسر فراموش شده my loves بوی باران bayut آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
جایی برای با هم بودن دختری از جنس نور(آسنات) روزان من و خودم بغض تنهایی با همه غریبه شدم یاکاموز معصوميت ايران من |
|
RSS
|