تبليغاتX
غریبه(من یک همجنسگرا هستم)
من و یکی مثل من غریبه

ماجرای این پست بر می گرده به روز قبل از عید قربون همین امسال ....

توی محله ی ما سه تا قصابی با فاصله های تقریبن 3-4 تا مغازه فاصله از هم وجود داره ...ما برای راحتیه کار قصابارو به نام قصاب 1 و قصاب 2 و قصاب 3 دسته بندی می کنیم ..:-)

قصاب 2 هیچ نقشی توی داستان نداره...

اون روز هم قصاب  3 طبق معمول داشت واسه جماعتی که واسه عید قربون دنیال گوشت می گشتن ، گوشتا رو ریز می کرده و میداده دستشون ..یه چند ساعتی به همین منوال میگذره .تا اینکه دم دمای ظهر یه آقایی میره میون جمع و پنهانی تقریبن نیم کیلو گوشت بر می داره ..

قصاب 3 متوجه میشه و فریاد آی دزد آی دزدش بلند میشه ...

اون مرد گوشتو میگیره و پا به فرار می ذاره ، همینجا قصاب 1 که فریادای همکارشو می شنوه از مغازه میاد بیرون و با دیدن دزده سریع می پره روشو و بهقولی دستگیرش می کنه ...

جماعت توی قصابی شماره 3 هم سر می رسن و می افتن به جوون آقا دزده و یه مشت و مال حسابی بهش میدن ...

بعد از چند دقیقه ای قصاب 3 سر میرسه و جمعیتو می زنه کنار تا از دست دزده اون تیکه گوشتو بگیره ..اما

با این حال دزده پا فشاری می کنه و به التماس می افته که:

تو رو خدا ، شما رو به جون عزیزتون .. منو بیشتر بزنین اما این تیکه گوشتو ازم نگیرین ، فردا عید قربونه .. همه توی خونشون کباب درست می کنن، من پول خریدن گوشتو ندارم .. یه پسر 6 ساله دارم که اونم بالاخره دلش کوچیکه .. شما رو به عزیزاتون قسم میدم .. نذارین بچه ام حسرت کبابای همسایه تو دلش بمونه ...

انصافن بدجوری گریه می کرد و به اتماس افتاده بود .. تقریبن همه یه حالت احساسی ای بهشون دست داده و بود ...

اما خب ، قصاب 3 بیخیال نیم کیلو گوشتش نشد و...

از اون طرف هم نیروی انتظامی عزیزمون که همیشه برای گرفتن آفتابه دزدای جامعه حی و حاضره و درست به موقع میره این آقا دزده ی دلشکسته رو با خودش می بره ..........

الان 4 روز از اون روز میگذره ، قصابیه 3 تقریبن خالی تر از همیشه شده ..

اما قصاب 1 ... هنوزم عذاب وجدان داره که چرا از مغازه اومده بیرونو اون بیچاره رو گرفته ....

هیچ فکر نمی کردم توی شهر خودمون هم یه چنین آدمایی داشته باشیم .. واقعن ما مردم ایران مرفهین بی دردیم ..خدا قسمت کنه به کشورهای همسایه یه کمکی بکنیم!!! ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/10ساعت 16:44  توسط حسین | 

زندگي صحنه ي يكتاي هنر مندي ماست       هر كسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود ..

هر كسي كه توي اين قفس دنيا مياد يه چند سباحي نغمه اي سر ميده و بعد هم از اين قفس ميره ، اما بعضي از اين صداها هست كه موندگار ميشه و هيچ وقت از ياد آدما نمي ره ، صداهاي قشنگي مثل صداي پدر .. مادر ..و ...

فكر مي كنم همتون با وبلاگ بايوت(تيرداد) آشنا باشين .. اگه يادتون باشه چند وقت پيش تيرداد يه پستي زده بود بابت اينكه براي شفاي پدرش دعا كنيم ....

راستش ديشبي حدود ساعتاي 12 شب بود كه بهم اس ام اس داد ديگه پدرش توي اين قفس آواز نمي خونه ...

خيلي ناراحت شدم ، اين پستو گذاشتم تا به تيرداد بگم ما هم مي دونيم درد از دست دادن عزيز خيلي سخته ، ما جماعت وبلاگي كه حالا شديم يه خونواده ي بزرگ تري براي همديگه ، توي دردا و غمهاي همم شريك ميشيم ..

خواستم بگم اين خونواده هميشه پشت و پناهته و تا اونجايي كه بتونه كمكت مي كنه ....

فكر مي كنم اين جور وقتا سكوت بهترين كاري باشه كه آدم مي تونه انجام بده ..........                                                                     

غريبه

                             روحش شاد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/19ساعت 8:52  توسط حسین | 

امروز خالم اومده بود خونه ي ما و با مادرم رفته بودن سراغ خاطرات قديم ...

اين ميوون خاطره اي توي حرفاشون بود كه كلي ما رو خندوند .. البنه اين يه خاطره ي شخصي نبود ،يه اتفاقي بود كه توي  شهر افتاده بود ...

و اما ماجرا از اين قراره:

يه پير زن روستايي يه روز مياد شهر تا پولاشو بذاره بانك ..

از اون طرف هم يه پير مرد ، توي همون روز به همون بانك ميره تا حقوق بازنشستگيشو بگيره ..

هر دوتا با هم به بانك مي رسن .. پيرزنه ميره جلوي گيشه تا پولاشو واريز كنه و پير مرده هم ميره سمت رئيس بانك تا احوالپرسي هاي معمول رو انجام بده ...

پير مرد ميشينه روي صندليه كنار ميز رئيس و همين موقع هم آبدارچي واسشون چايي مياره ...

درست روبروي پيرمرده ، همون پيرزنه داره پولاشو تحويل ميده ..توي همين حين يه دسته پول از دستش مي افته و اونم خم ميشه تا پولارو ورداره ..

اما وقتي خم ميشه ناخواسته خطايي ميكنه (منظور همون باد معدست)..

از قرار معلوم انقدر هم بلند بوده كه همه بشنون ..پير مرده هم كه داشته چايي مي خورده با شنيدن صداش مي زنه زير خنده .. اما قندي كه توي دهنش بوده مي پره توي گلوش ....

خلاصه ، اطرافيان هر كاري مي كنن نمي تونن نجاتش بدن و اون بيچاره خفه ميشه و از دنيا ميره ....

اما قشنگي و جالبيه ماجرا اينجاست كه خانواده ي پيرمرد از دست پير زن شكايت مي كنن....

حالا فكر كنين توي اون دادگاه كذايي چي گذشته .. ادعاي خانواده ي پير مرد و دفاعيات پير زنه بايد دادگاه جالبي رو درست كرده باشه ..

ولي آخر قاضي دادگاه با شنيدن ادعا و دفاعيات راي خودشو صادر ميكنه ..:

طبق ماده ي فلان  و با مدارك موجود و ادعاهاي شهود  خانم ... از اتهام وارده تبرئه شده و مرتكب هيچگونه قتل عمد و غير عمد نگريده است .../-

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت 22:4  توسط حسین | 

امروز توي يه جمعي بودم كه بحثي شده بود روي بهشت و جهنم ، يكي از بچه ها يه ماجرايي رو تعريف كرد كه من حدودن 1سال پيش اونو شنيده بودم ولي خب ف برام جالب بود  و تصميم گرفتم توي اين پست بذارمش ..

موضوع همون استاد دانشگاهيه كه از دانشجوهاش پرسيد:

آيا جهنم اگزوترم (دفع کنندهء گرما) است يا اندوترم (جذب کنندهء گرما)؟

اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که میگويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد میشود متناسب است. يا به عبارت ساده تر در يک سيستم بسته،حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند.

 اما يکی از آنها چنين نوشت:

اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير میکند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده میشوند.

 گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمیکند.

پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک میکنند برابر است با صفر

برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده میشوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان میکنيم. 

بعضی از اين اديان میگويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم میرود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده ای را ترويج میکند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، میتوان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده میشوند.

با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه میشويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر میشود.حالا میتوانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنمحجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد :

۱) اگر جهنم آهسته تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.

۲) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند.

اما راه حل نهايی را میتوان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که میگويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايیکه تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است:

جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است.

                                       تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 11:31  توسط حسین | 

امروز اولين روز از اولين ترم دانشگام بود ...

يه كيف دوشي انداخته بودم رو دوشم و توش پر از تنقلات كرده بودم و يه چيپس فلفلي هم داشتم تو دستم و خش خش گاز مي زدم و مي رفتم دانشگاه ..

چيپس به دست هنوز دو سه تا قدم توي دانشگاه نذاشته بودم كه يه آقايي از كنارم رد شد و چند تا كاغذ انداخت روي زمين و رفت ..

راستش من بدجوري حساسيت دارم كسي اشغال روي زمين مي ندازه ...

يه چيپس انداختم توي دهنم و خش خش خوردم و بلند گفتم :

اوهوي يارو .. اينجا دانشگاست نه سطح زباله ..

ايستاد ، برگشت و يه نگاهي بهم انداخت و گفت : با من بودي ؟

دوباره يه چيپس انداختم بالا .. خش خش ..

          : اوهوم..

خنديد و گفت : اوه .. ببخشيد ..

خش خش ..

          : باشه بخشيدم

بعد مي خواست بره كه دوباره بلند گفتم : اما با معذرت خواهي اين آشغال برداشته نميشه ..

خش خش ..

يه نگاه بهم انداخت و با خنده گفت : آها .. يعني بايد برش دارم .. درسته ، چشم ..

رفت سمت كاغذها و اونا رو از روي زمين برداشت ، مي خواست اونا رو بندازه توي سطل آشغال ولي چيزي اون دور و اطراف پيدا نكرد ..

خش خش ..

          : اونا رو مي ذاري توي جيبت ، هر جا كه سطل آشغال پيدا كردي مي ندازي توش .. اينا همه از بي عرضگي مسئولين دانشگاست ، دو تا سطل آشغال نذاشتن لااقل 4 تا كاغذ بشه انداخت توش ..

خش خش ..

بعد راه افتادم به سمت ساختمون اصلي دانشگاه .. اون آقا هم خودشو به من رسوند و گفت :

از ورودي هاي امسالي ؟

خش خش ..

          : آره ..

دوباره پرسيد : اسمت چيه ؟

خش خش ..

          : حسين ... هستم

بعد به شوخي گفتم : اما تو مي توني همون حسين جون صدام كني ..

خنديد ، كلي هم خنديد ، بعد از چند لحظه كه تونست خودشو كنترل كنه گفت :

خوش وقتم .. منم  ح.م  هستم .. رئيس دانشگام .. مي توني منو آقاي رئيس صدا كني ...

بعد دست كرد و سه تا چيپس برداشت و گذاشت توي دهنش و با خنده ازم دور شد ..

خش خش خش ..

هنوز چيپس آخريه توي گلوم گير كرده پايين نرفته ....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت 13:28  توسط حسین | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من یه پسر 25 ساله ی تنها و غریب توی این کشور پهناور ایران عزیزمون هستم. تنهام چون عاشقم.تنهام چون علایقی دارم که با دیگران متفاوته.تنهام چون از دید دیگران نباید باشم. تنهام چون یک همجنسگرام...

پیوندهای روزانه
حاج پسر(یادداشت های من برای او)
نوشته گاه یک همجنس گرا
خاطرات منو پوریا
دلم برای باغچه می سوزد
سنگ صبور
نیم بوسه
طعم زندگی
پسر فراموش شده
my loves
بوی باران
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم آذر 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
پیوندها
جایی برای با هم بودن
دختری از جنس نور(آسنات)
روزان
من و خودم
بغض تنهایی
با همه غریبه شدم
یاکاموز
معصوميت
ايران من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM